فراموش کردم
رتبه کلی: 3686


درباره من
- ع -
) Ein -... (ll-dreadful-ll )    

ما سـالهاستـ ,که هروز مُرده ایم..!

منبع : ..otag tarik..
درج شده در تاریخ ۹۳/۰۵/۱۰ ساعت 02:25 بازدید کل: 168 بازدید امروز: 168
 

 به نامه خدا 

 

 

 

matlab yekam sangine
sabr & hosle nadary nakhon 
nazar , majbor nisti

 

!!

 

 _________________________

خدایِ یـــخ زده و یـــک چراغ قرمز

 سیــگارِ تلخ و چشم های خــسته

 دردی به عمقِ یک دنیا

 و روزهایی که

 در آن صد بار

« میمیری »

همینـ!

 

 

 

سهمِ من از این دنیا تنها اتاقم هست

 که به دیوارهایش یک دنیا بدهکارم



و سهمِ تو از دنیا یک لبخند بود

 و زیبایی ات به چشم غریبه ها

 

و سهمِ من از تو , آغوشت بود 

در یک جای تنگ

یک جای خلوت

در یک سکوت !



و سهمِ تو از من !

تنها دودِ سیگارم

« مشروب »

بود و فریاد و همین کاغذ پاره ها


....

 

                          

 

 

 

چشمهای بسته و خیس 

  دود بی رنگ و بو , رویای یک خواب واقعی....!

آهنگ ملایـــــــــــــــــــم

و سَری که به درد ، خودش را بسته...!

تختی برای یک نفر

«طنابی» برای بستــنـ ...

و

سقفیـ برایـ ...

 

مغزی که مدام مثل قطار ســـــــــوت میکشد!

تنهایی و دود

و فکری که به زور هیـــــــــــــــــچ خاطره ای کار نمیکند!

 

دوری از همه نگاه های خیره

 و قلبی که  تند تند میزند...

 فرار از فردا ها

سیاهی و

سیاهی

و سیاهی ...

 

از چهار پایه بالا رفت "چشمانش" را بست

دستش میلرزید ، « طناب » را انداخت

 هیچ چیز آرامش نمیکرد

زیاد خورده بود!

از در ,  از دیوار

از عشق , از دنیا

از خواب ها و کابوس ها...

 

دستش میلرزید ، طناب را انداخت

و به هـــــــــــــــــــــیچ چیز  دیگر فکر نکرد ...

لرزید

لرزید

لرزید

...!

 

 

 

فرقی ندارد  شب یا روز

برای مردی که در گذشته اش زندگی میکند 

و دلش که میگیرد به باران فحش میدهد

به خیابان میزند ، خیس میشود...

ساعتش را با لرزش دستهایش کوک میکند

و از خورشید آدرس سایه را میپرسد



فرقی ندارد شب یا روز

راه میرود , میخوابد , فکر میکند

« سیگار »

 

فرقی ندارد  شب یا روز

مردی که دغدغه هایش را در بلاتکلیف ترین ساعات زندگی اش

پنهان کرده!

مردی که میداند به چمدانش هم هیـــــــــچ اعتباری نیست

همه شبهایش از یلدا هم طولانی تر اند

و همه فصل هایش پاییز است

 

فرقی ندارد  شب یا روز

...

 

 

  

 

با قرصها هم بستر باشی

سیگار ها لالایی بخوانند...

 تو خوابت ببرد 

و مشترک مورد نظر  اِشغال باشد!!!

 

 

 

  

چیـــزی نیـــســـت ...

فــَــقـــَـــط  کـــَــمی ؛ بُــریدَم !

 

 مستیه بی وحشت،

 یک مشت شعر ، حوالی روزهای جبران ناپذیر....

 یک پاکت سیگار

 یک مشت علف هرز

 گریه...

 حال و هوای بیمارستان , انتظار تخت ها...

 صدای موسیقی

 صدای پچ پچ

یک دنیا لباس پاره...

 هیچکس مثل تو بلد نیست تمام

 خاطراتت را به گند بکشد....

 

 

 

 

همه چیز را تار میبینم

چشمانم را میبندم

دلتنگم و دلسنگ تر از همیشه

           خاطرات مثل یک فیلم با سرعتی           

مافوق نور از جلوی چشمانم رد میشوند!

هوا گرم است!

 

سرما خورده ام انگار!

سیگارم را روشن میکنم...

دست به قلم میشوم!

مینگرم و میگریم!

دردی جدید با زخمی جدید

یک ذهن آلوده!

شهوتی که عقده شده!!!

صدایی سرشار از دلتنگی!

رقص پنکه،بالای اتاق...

دلهره! تب! عرق سرد!

« دست به طناب... »

 « دست به قرص! »

« دست به تیزی... »

« دست به دل ! »

 « دست به مغز! »

احساس دردی در چهار ستون بدن!

میلرزم!

وای که دلهره ای آمده است با من برای هم آغوشی...

گرمتر میشوم...


نه تنی مانده است برای ماندن و نه امیدی برای داشتن!

من،دست من!

میلرزد وبا دلهره میرقصد بر روی کاغذ!

آنرا مچاله میکنم! باز میگریم...

و باز میمیرم تا مرگ تدریجی خود را میبینم!!!

مرگــ ...

پایان من 

....

 

     

 

 

 

 

 

...END...

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۳/۰۶/۱۶ - ۰۳:۵۹
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
2
3
1 2 3


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (0)