فراموش کردم
رتبه کلی: 1673


درباره من
متولد 1371
شهرستان زیبای مراغه
دانشجوی عمران تبریز
hossein mp (maraghe71 )    

برگی از اثار زینالعابدین مراغه ای

درج شده در تاریخ ۹۱/۱۱/۱۱ ساعت 14:22 بازدید کل: 627 بازدید امروز: 333
 

 

طنزنويسان دوران مشروطيت

ابراهيم نبوی

فرياد زدن بر سر استبداد، گاهی ناممکن است، در حالی که خنديدن و تمسخر استبداد واکنشی است که همواره ممکن است. از سوی ديگر وقتی ريشه استبداد و عقب ماندگی و انحطاط در رفتار و آداب عامه مردمان باشد، جز طنز و شوخی راهی برای اصلاح رفتار مردم باقی نمی ماند.

در انقلاب مشروطه ايران، دو موضوع مهم بايد مورد نقد قرار می گرفت؛ نخست بايد مردم نسبت به استبداد آگاهی می يافتند و ديگر اينکه در مردمان بايد خودآگاهی نسبت به رفتارملی و سنت هايی که استبداد بر پايه آنها استوار بود، به وجود می آمد. طنزنويسان، طنزسرايان و کاريکاتوريست های انقلاب مشروطه چنين کردند.

دهخدا

ميرزا علی اکبر خان دهخدا يکی از بزرگترين طنزنويسان انقلاب، زبانی ساده را برای سخن گفتن با مردم برگزيد. وی که پس از سفری به اروپا به ايران بازگشته و در انقلاب مشروطه شرکت کرده بود، در ستون چرند و پرند روزنامه صور اسرافيل برای نخستين بار طنز مطبوعاتی را آغاز کرد.

زبانش ساده و عاميانه بود و از اصطلاحات مردم کوچه و بازار استفاده می کرد. جملات نوشته های دهخدا (دخو) کوتاه و روان بود. وی از شخصيت پردازی و داستان گويی برای طنز گفتن استفاده می کرد. نوشته هايش ضرباهنگی پرتحرک داشت و به دليل تسلطش بر واژگان فارسی، می توانست اصطلاحات عاميانه را در کنار واژه های پيچيده بنشاند و علاوه بر اين واژه سازی نيز می کرد.

مهندس گنجه ای، که با نام باباشمل طنز می نوشت، درباره دهخدا گفته است: "در ايران سردسته طنزنويسان که مسلما هم ذوق داشته و هم معلومات، مرحوم دهخدا بوده است و حقی که آن مرحوم به گردن مطبوعات داشته بخصوص آن دسته از نويسندگانی که زبان ترکی نمی دانستند، انکار ناکردنی است."

دهخدا خود زبان ترکی را به خوبی می دانست و از نقطه نظر طنز کاملا تحت تاثير روزنامه ملانصرالدين قفقاز بود. البته اين که می گويم دهخدا تحت تاثير روزنامه ملانصرالدين بوده دليل آن نيست که ارزش و اعتبار کار دهخدا را پائين بياوريم، زيرا اصولا در ادبيات هيچ امری آنی نيست، بلکه همه تکميل کننده اند.... راهی را که ملانصرالدين شروع کرد، دهخدا پيمود و موفق هم پيمود.

سگ حسن دله و خادم الفقرا

 سگ حسن دله راوی اصلی ستون چرند و پرند بود که با نام های مستعاری مانند خادم الفقرا و دخوعليشاه نيز می نوشت. وی از شيوه هايی مانند  خود را به نادانی زدن، حاشيه روی، زدن حرف اصلی در حاشيه مطلب و ذکر اخبار و اطلاعات پشت پرده سياست روز، استفاده می کرد.

دهخدا به مسائل سياسی اشاره می کرد و بسياری افراد، صوراسرافيل را بخاطر چرند و پرند می خواندند. او در مورد استبداد، فساد حکومتی، فقر و بی عدالتی و بی سوادی و اعتقادات خرافی مردم انتقاد می کرد. وی به نقد رفتار اجتماعی مردم نيز می پرداخت. و استبداد را ناشی از عقايد جاهلانه عوام می دانست.

دهخدا در حوزه شعر نيز بسيار مسلط بود و يادآر ز شمع مرده يادآر، يکی از زيباترين اشعار دهخدا و دوران اوست. خواندن يکی از نوشته های دهخدا، که از زمره شاهکارهای طنز نوشتاری ايران است، ذهن و زبان دهخدا و شيوه سخن گفتنش را به ما نشان می دهد.

نمونه اي از چرند وپرند

مکتوب يکی از مخدرات

آی کبلا دخو خدا بچه های همه مسلمانان را از چشم بد محافظت کند اين يکی را هم به من زياد نبيند، آی کبلای بعد از بيست تا بچه که کور کردم اول و آخر همين يکی را دارم آن هم باباقوری شده ها، چشم حسودشان برنمی دارد به من ببينند ديروز بچه صاف و سلامت توی کوچه ورجه وورجه می کرد. پشت کالسکه سوار می شد برای فرنگی ها شعر و غزل می خواند.

يکی از قوم و خويش های باباش که الهی چشم های حسودش درآد ديشب مهمان ما بود صبح يکی بدو چشمهای بچم رو هم افتاد يک چيزی هم پای چشمش درآمد خالش می گويد چه می دانم بی ادبيست.... سلام درآورده هی بمن سرزنش می کنند که چرا سروپای برهنه توی اين آفتاب های گرم بچه را ول می کنی توی خيابان ها. آخر چکنم الهی هيچ سفره ای يک نانه نباشد چکارش کنم. يکی يکدانه اسمش خودش است که خل و ديوانه است در هر صورت الآن چهار روز آزگار است که نه شب دارد نه روز همه همبازی هايش صبح و شام سنگ به درشگه ها می پرانند تيغ - بی ادبی می شود گلاب به روتان - زير دم خرها می گذارند. سنگ روی خط واگن می چينند. خاک بر سر رهگذر می پاچند.

حسن من توی خانه وردلم افتاده هرچه دوا و درمان از دستم آمده کردم. روز بروز بدتر می شود که بهتر نمی شود. می گويند ببر پيش دکتر مکترها، من می گم مرده شور خودشان را ببرد با دواهاشان اين گرت مرت ها چه می دانم چه خاک و خلی است که به بچم بدهم. من اين چيزها را بلد نيستم من بچم را از تو می خواهم امروز اينجا فردا قيامت خدا کور و کچل های تو را هم از چشم بد محافظت کند. خدا يکيت را هزارتا کند. الهی اين سرپيری داغشان را نبينی دعا دوا هرچه می دانی، بايد بچم را دو روزه چاق کنی. هرچه دست و بال ها تنگ است اما کله قند تو را کور می شوم روی چشمم می گذارم ميآرم. خدا شما پيرمردها را از ما نگيرد.

کمينه اسيرالجوال

 

جواب مکتوب

عليامکرمه محترمه اسيرالجوال خانم. اولا از مثل شما خانم کلانتر و کدبانو بعيد است که چرا با اينکه اولادتان نمی مانند اسمش را مشهدی ماشاء الله و ميرزا ماندگار نمی گذاريد. ثانيا همان روز اول که چشم بچه اين طور شد چرا پخ اش نکردی که پس برود.

من ته دلم روشن است انشاءالله چشم زخم نيست. همان از گرما آفتاب اين طور امشب پيش از هرکاری يک قدری دود عنبرنصارا را بده ببين چطور می شود، اگر خوب شد که هيچ اگر نشد فردا يک کمی سرخاب ماچلاغ توی گوشی ماهی بجوشان بريز توی چشمش ببين چطور می شود. اگر خوب شد که خوب شد اگر نشد آن وقت سه روز وقت آفتاب زردی يک کاسه بدل چينی آب کن بگذار جلو بچه، آن وقت سه روز وقت آفتاب زردی يک کاسه بدل چينی آب کن بگذار جلو بچه، آن وقت نگاه کن به تو رگ های چشمش اگر قرمزست هفت تکه گوشت لخم، اگر قرمز نيست هفت دانه برنج يا کلوخ حاضر کن و هر کدام را به قد يک  علم نشره خواندن بتکان آن وقت ببين چطور می شود. اگر خوب شد که خوب شد اگر نشد سه روز ناشتا بچه را بی ادبی می شود گلاب بروتان، می بری توی جايی و بهش ياد می دهی که هفت دفعه اين ورد را بگويد:

... سلامت می کنم
خودم غلامت می کنم
يا چشممو چاق کن
يا هپول هپوت می کنم

اميدوارم ديگر محتاج بدوا نشود. اگر خدای نکرده بازهم خوب نشد ديگر از من کاری ساخته نيست برو محله حسن آباد، بده آسيد فرج الله جن گير نزله بندی کند.

خادم الفقرا؛ دخو عليشاه

زين العابدين مراغه ای و سياحتنامه ابراهيم بيگ

از مهم ترين آثار طنز نوشتاری مشروطه که تاثير مهمی بر انقلاب داشت، اثری است به نام سياحتنامه ابراهيم بيگ. وقتی جلد اول اين اثر منتشر شد، نام نويسنده معلوم نبود.

به همين دليل و به دليل اثرگذاری فراوان سياحتنامه بود که دولت وقت و بخصوص ميرزا علی اصغرخان اتابک چندين نفر را به اتهام تاليف اين کتاب دستگير کرده بود. حتی بعدها افراد مختلفی مدعی شدند که نويسنده اين کتاب اند. دولت وقت اين کتاب را ممنوع کرد، اما تجاری که به سفر روسيه می رفتند اين کتاب را لابلای وسايل خود به ايران حمل می کردند.

کتاب زبانی ساده و عاميانه داشت. و طنز گزنده ای که در سراسر کتاب به دليل زبان آذری نويسنده بود، باعث محبوبيت اين کتاب در ميان عامه شد. اين کتاب در قالب يک سياحتنامه به هجو اخلاق ملی و فرهنگ سنتی و استبداد سياسی می پرداخت و از نگاه يک مصلح ديندار به وضعيت نابسامان کشور نگاه می کرد.

وقتی جلد سوم اين کتاب منتشر شد و نام حاجی زين العابدين، بازرگان ساده مهاجر ايرانی به عنوان نويسنده آن روی جلد نوشته شد، کسی باور نمی کرد که کتابی چنين پخته و موثر از دست و ذهن بازرگانی ساده درآمده باشد.

حتی گفته می شد که اين کتاب را ميرزا مهديخان از نويسندگان روزنامه اختر نوشته و به چاپ رسانده و پس از مرگ وی حاج زين العابدين بحش های دوم و سوم را نوشته و همه را به نام خود خوانده است. حتی گروهی معتقدند ميرزاآقاخان کرمانی نويسنده جلد اول سياحتنامه ابراهيم بيگ است.

زين العابدين مراغه ای

زين العابدين مراغه ای، نويسنده سياحتنامه ابراهيم بيگ متولد مراغه بود، در بيست سالگی به اردبيل رفت و پس از مدتی به قفقاز مهاجرت کرد و در شهر تفليس زندگی خود را آغاز کرد. وی در مهاجرت ثروتمند شد. عليرغم وضع خوب زندگی هميشه از اينکه در ايران زندگی نمی کند و دور از مشکلات ملت ايران است، خود را سرزنش می کرد.

سياحتنامه ابراهيم بيگ در حقيقت داستانی است برخاسته از زندگی واقعی او. در اين سياحتنامه، شخصيت داستان که سالها از ايران دور بوده، با هزاران اميد به کشورش بازمی گردد. و از طريق عشق آباد وارد مشهد می شود.

ابراهيم بيگ، راوی سياحتنامه چنان ايران را دوست دارد که تصورش را نمی کند اين همه نابسامانی و فلاکت را در کشور ببيند، به همين دليل هرچه بدی می بيند، گمان می کند که اين يک استثناء است و دائما تلاش می کند آنرا برای خود توجيه کند.

در حقيقت، سياحتنامه ابراهيم بيگ تصويری است از زندگی عامه مردم ايران در دوران مشروطه، بخصوص مردم فقير و تنگدستی که به دشواری روزگار می گذرانند. او پس از هر تصويری که از مردم نشان می دهد، جمله را با اين عبارت تمام می کند که "مرده اند ولی زنده، زنده اند ولی مرده."

ابراهيم بيگ که همراه لـله اش يوسف عمو به سفر آمده، پس از اينکه شهرهای مختلف ايران را می بيند و وضع ملت را مشاهده می کند، مجددا به مصر بازمی گردد. تقريبا تمام جلد اول که شرح سفر در ايران است با زبانی پر از طنز، شيرين و جذاب نوشته شده است. نمونه هايی از سياحتنامه ما را با نگاه نويسنده و شرايط آن زمان ايران آشنا می کند.

نمونه ای از سياحتنامه ابراهيم بيگ

دورباش!

از مدرسه چند قدمی فراتر نگذاشته بوديم که ناگاه از طرف ديگر صدای دورباش بلند شد. از بانگ فراشان که:  چشم بپوش، برگرد، بالابرو، پائين بيا گوش آسمان کر می شد.

ديدم از دوطرف صف فراشان است که می آيند. همان طور که در شاهرود ديده بوديم، در ميان صفوف فراشان، کالسکه ای در حرکت بود. ديدم مردم رو به ديوار کرده ايستادند. در شاهرود اين تشريفات را ياد گرفته، اما رو به ديوار کردن را نديده بودم.

خلاصه به مردم تبعيت نموده روی به ديوار کرديم. آستاری روی به طرف کالسکه ايستاديم. چون که به يوسف عمو در شاهرود تعليم داده بودند که در آن حال رکوع بنمايد، يعنی خم شود، بيچاره روی به ديوار کرنش کرد. معلوم است پشت به خانم بود.

فراشان خيال کردند که اين استهزا می کند، مخصوصا طرف وارون را به خانم نشان می دهد. من هم رو به ديوار ايستاده بودم. يک وقت ديدم که بزن بزن است. به سر و صورت بيچاره يوسف عمو هی مشت و سيلی و چوب است که از در و ديوار فرو می ريزد. بيچاره هی داد می زند:  بابا، چرا می زنيد؟

من هم پيش رفته گفتم:  بابا! آخر مسلمانيد. اين غريب بيچاره را چرا می زنيد؟
گفتند:  اين پدرسوخته به شاهزاده خانم بی ادبی کرده...

..... از جلد اول سياحتنامه ابراهيم بيگ

شيخ شيپور

بنده اکثرا با مشهدی حسن بر سر چهارسو می رفتيم. روزی بغتتا شخص معمم عجيب الشکل با هيکل غريب و هيولای مهيب ديدم. کمر باز و شکم گشاده، با ناف بزرگی که مانند گردو بيرون آمده، زير جامه سفيد پاچه گشاد پوشيده و از زير شکم بسته و بند زيرجامه را تا زانو آويخته. دستش را از زير پيراهن به شکم برده خاش خاش می خراشيد و خود بخود از دماغ خويش سورنا می زد.

من متحيرانه پرسيدم: "بگو ببينم، اين ديو صورت زشت سيرت کيست؟"
مشهدی حسن گفت: "بابا آهسته باش که شخص اول ايران است. بيا برويم قهوه خانه برای تو نقل می کنم."

کم کم رفتيم قهوه خانه...
گفتم: " اين چه کار است؟"
گفت: "هزله گوی عجيب و مسخره و مقلد غريبی است. به صدراعظم و وزراء حرف زشت و فحش می گويد. همه قاه قاه می خندند. بالاتر آن که به حرف بد گفتن از آنها پول می گيرد... و اسم مبارکش شيخ شيپور است... مانند خر عرعر می کند، به قسمی که اگر کسی آواز عرعر او را بشنود و رويش را نبيند، گمان می کند خر واقعی است..."

ميرزا آقا تبريزی

اگر دهخدا با طنز روزنامه ای و زين العابدين مراغه ای با سياحتنامه ای پر از طنز، تصوير جامعه ايران را به مردم آن نشان می دادند، ميرزا آقا تبريزی به نوشتن نمايش های طنز پرداخت.

وی در نمايشنامه هايش صحنه های تاريک و وحشتناکی از استبداد و بی قانونی عهد ناصرالدين شاه را تصوير کرده است و اوضاع ناگوار آن روزگار را با شيوه شيرين طنز خود گفته است.

نمايش های او شيوه بزن و بکوب دارد، به مسخره کردن اوضاع دربار ايران و فساد و استبداد و بی عدالتی می پردازد و مسائلی مانند القاب مسخره دربار ناصری را هجو می کند. البته ميرزا آقا تبريزی تنها کسی نيست که در دوران مشروطه به نوشتن نمايش

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۱/۱۱/۱۱ - ۱۴:۲۲
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:



لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (3)