خداوند هنگام آفرینش ماه و خورشید در چهره تو نگاه کرده است .شاعران جهان شعرهای عاشقانه خود را برای تو سروده اند . من حروف الفبا را به خاطر گفتگو با تو آموخته ام . آبشار شبیه گیسوان توست , هنگامی که بر شانه فرو ریخته است . دریا تکه ای از قلب بزرگ توست که گرم و تپنده موج بر می دارد . غروب قطره ای از خون توست که در پیشانی بلند افق نشسته است.آسمان برق چشمان توست وقتی که از دیدار دوست باز می گردی .
از کجا شروع کنم ؟ کدام یک از عاشقانه هایم را برایت بخوانم ؟ با چند ستاره برایت خانه بسازم ؟ به من نگاه کن ! تو می توانی همه کهکشانها را به دست بیاوری . تو می توانی همه فرشتگان را به جشن تولد زمین دعوت کنی. تو می توانی نهرهای عسل را کنار ایوان خانه ام جاری کنی و نام مقدس عاشقان را به گنجشک ها و بلبلان کوهی یاد بدهی .
کجایی تا در بندر نگاه تو پهلو بگیرم ؟ اگر تمام درختان دنیا کاغذ بشوند , نمی توانم نوشتن از تو را به پایان برسانم . بیا ,با باران صبحگاهان بیا و نقشه رسیدن به انتهای زندگی را با خود بیاور . بیا و زخمهای کهنه ام مرهمی از شبنم بگذار . نم نم ببار تا استخوانهایم از شوق دیدن نو کم کم آب شوند . اکر تو در کنارم باشی , می توانم دهان قناری ها را ببوسم و بهترین آوازهایشان را نقاشی کنم . اگر تو به من اجازه بدهی می توانم طنابی دور زمین بکشم و آن را کشان کشان به طرف تو بیاورم . اگر تو اشاره کنی, همین امروز در پای تو می میرم تا بر سنگ مزارم بنویسند (( اینجا شاعری خفته است که عاشق باران و آسمان بود و دلش نمی خواست غزلهایش در مه گم شوند . )) |