تنها در ایوان خانه نشستم و رشته های باران را به هم می بافم . ابرها از مقابلم رژه می روند . آسمان تا نزدیکی درختان پرتقال و لیمو پایین آمده است . من پیراهن فرشته ها رو می بینم که به رنگ شاتوت و علفهای باغچه است . دلم میخواهد در کنارم باشی و من با هر لبخند تو یک قدم به آسمان نزدیک شوم . دلم می خواهد با نیروی عظیم نگاه تو آسمان را با انگشت اشاره ام بردارم و در دنیایی دیگر بگذارم و بعد بالاتر از منظومه شمسی سراغ بهشت را از انبوه فرشتگان بگیرم . دلم می خواهد این باران زیبا هرگز بند نیاید و آب زمین را بردارد و از سقف ایوانم بگذرد و من و واژه های کوچک و بزرگم را غرق کند .
تو کجایی ؟ از پشت کدام مه ناگهان پدیدار می شوی و آفتاب را از سکه می اندازی ؟ نگاه کن , درختان به خاطر تو هر روز گیسوان خود را شانه می زنند و شاخه هایشان را به دست باد می دهند تا آنها را به رقص درآورد . اگر در کنارم باشی , گردوها و گلابی های نارس هم چیدنی می شوند و می توانم تمام اقیانوسهای جهان را به خانه ام بیاورم .می توانم پیراهنی بدوزم که ستاره ها دگمه هایش باشند . می توانم از ماه زیباتر باشم .
من تو را و دنیا را دوست دارم و با دیدن هر چیزی شعر می گویم : یک کبوتر سپید , یک اسب سیاه , یک ملخ گرسنه , یک گل آفتابگردان , من دیروز حتی شعر داغی برای جهنم سرودم . من یک دیوانه شگفت انگیزم که با خودم و همه چیز و همه کس حرف می زنم : با بشقابها و چاقوها , با رودها و آبشارها , با آهوها و بره ها . من دیروز حتی گفتکوی سرخی با یک انار داشتم .
کی چمدانت را می بندی و به طرفم می آیی ؟ تا آن روز زیر درخت سیب می نشینم و هندوانه ای خنک قاچ می کنم و کنار شعرهایم می گذارم .