وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اصراف محبت است.
*
اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.
*
اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است.
*
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم.
*
علی گفته است که: “گروهی بهشت میجویند، اینان سودجویاناند و طماع، گروهی از دوزخ بیم دارند و اینان عاجزند و ترسو، و گروهی بیطمع بهشت و بیبیم دوزخاش میخواهند عشق بورزند، و اینان آزادگاناند و آزاد”. عشق چرا؟ عشق تنها کار بیچرای عالم است، چه، آفرینش بدان پایان میگیرد، نقش مقصود در کارگاه هستی اوست. او یک فعل بیبرای است. غایت همه غایات عالم “برای” نمیتواند داشت.
*
دلی که از شرکت در رنج و غم دوست غذا میگیرد عشقی میپروراند که از آنچه با خوشبختی و لذتی که از دوست میبرد پدید میآید بسیار عمیقتر و پر اخلاصتر است.
*
کسی که عشق را نفهمد اگر هم به میزانی قدرت علمیاش قوی بشود، که زندانبان طبیعت گردد و حتی طبیعت را اسیر خودش کند باز به اندازه یک حیوان اسیر خودش خواهد بود.
*
دنیا را بد ساخته اند!
کسی را که دوست می داری ، تو را دوست ندارد
کسی که تو را دوست دارد ، تو دوستش نمی داری
اما کسی که تو دوستش می داری و او هم تو را دوست دارد
به رسم و آیین زندگی به هم نمی رسند،
و این رنج است!
زندگی یعنی این
*
به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق . آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد
*
مادرم میگفت عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب؛هزار شب است پشیمانم که چرا
یک شب عاشقی نکردم

آدمی همیشه دنبال قطعه ای گم شده است،
هیچ آدمی را نمی توان یافت که قطعه خود را جستجو نکند
فقط نوع قطعه هاست که فرق می کند،
یکی به دنبال دوستی است
دیگری در پی عشق.
یکی مراد می جوید و یکی مرید.
یکی همراه می خواهد و دیگری شریک زندگی،
یکی هم قطعه ای اسباب بازی!
به هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود یا دست کم
بدون آرزوی یافتن آن نمی تواند زندگی کند
گستره این آرزو به اندازه زندگی آدم است
و آرزوهای آدم هرگز نابود نمی شوند.














دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و برمیگشت، با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان ابری بود، دختر بچه طبق معمول همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد
بعدازظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت طوفان و رعد و برق شدیدی گرفت
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیلش بدنبال دخترش برود، با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شد و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد، اواسط راه ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در سمان زده میشد، او می ایستاد، به آسمان نگاه میکرد و لبخند میزد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد. (!)
زمانیکه مادر اتومبیل خود را کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیایید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!














شب سردی بود، پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن، شاگر میوه فروش تند تند پاکت های میوه را توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت پیرزن با خودش فکر میکرد: چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه، رفت نزدیکتر چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود، با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببرم خونه
میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه و بقیه رو بده به بچه هاش هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن، برق خوشحالی تو چشماش دوید، دیگه سردش نبود!
پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش داد زد: دست نزن ننه، برو دنبال کارت! پیرزن زود بلند شد خجالت کشید چند تا از مشتریها نگاهش کردند، صورتش رو قرص گرفت، دوباره سردش شد! راهش رو کشیدو رفت، چند قدم دور شده بود که خانومی صداش زد، مادر جان... مادر جان
پیرزن ایستاد... برگشت و به زن نگاه کرد! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت: اینارو برای شما گرفتم! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه.... موز، پرتغال، انار ... پیرزن گفت: دستت دردنکنه مادر من مستحق نیستم! زن گفت: اما من مستحقم مادر من.... مستحق دعای خیر..... اگه اینارو نگیری دلمو شکستی، جون بچه هات بگیر!
زن منتظر جواب پیرزن نموند میوه ها را داد دست پیرزن و سریع دور شد، پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن را نگاه میکرد، قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش، دوباره گرمش شده بود با صدای لرزانی گفت: پیر شی مادر، پیر شی! الهی خیر ببینی این شبه چله مادر














لطفا ننننظظظظرررربدین!!!!