رویای من
ندانسته به اینم که راه کجا می برد
به قعر چاه افکند یا به سرا ببرد
گذشته از سن و سال بسان کودکی اش
رسم وجود میکند رویا به آینده اش
یوسف به خواب بیند ندانسته خودش را
وجود آینده اش چگونه بودنش را
در گذر زمانش مطلوب عشق باشد
معشوق چون بترسد مجرم یوسف باشد
جفا به یوسف همان بسان دق الباب است
این در لعنتی را یوسف چرا بسته است
یوسف به رویای خویش عقاب آسمانهاست
عقاب آسمان را اندر زمین شکارهاست
زلیخا در سرای محبتش اسیر است
زمانه آبستن حوادث عظیم است
ب
به تاریکی بینداز جدائی از وصل کن
طرح وصال باشد اندکی اندیشه کن
عاشق اندیشه اش زندانی او گردد
حادثه که زاده شد تاریکی روشن گردد
رویای یوسف کنون در مظهر عیان است
اینک کنار یوسف زلیخا در میان است
غرور از حد زیاد چشم معشوق ببندد
وقتی تواضع کرد او دلبند عاشق گردد
وین رسم روزگار را دانم که حس میکنی
تو هم به تابع دل عشق و بیان میکنی
رویای صادق من پایان چاه و ذل است
رویای عشق پاکم آغاز بود و عز است
تو را به عز خواهم بلندای امیدم
تو را به وصل خوانم دلبری کن عزیزم
***

به علت هزینه های بالا ممکن است سایت از دسترس خارج شود.
لطفا ما را در اینستاگرام دنبال کنید.
به روی نرده ام جاپای عشق است
دگر یوسف گشتهِ محو در زلیخا
چه هیهایی شده هیهای عشق است
بسیار عالی و قشنگ بود
نازگل1: دگر یوسف گشتهِ محو در زلیخا