فراموش کردم
رتبه کلی: 180


درباره من
سلام

مهندس متالوژی گرایش ذوب فلزات هستم اگه درموردش سوال داشتین خوشحال میشم بپرسین
******************
دیروز از هر چه بود گذشتیم و امروز از هر چه بودیم گذشتیم ...

آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز...

دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز تلاش می کنیم ناممان گم نشود ...

جبهه بوی ایمان میداد و اینجا ایمانمان بو می دهد ...

آنجا روی درب اطاقمان می نوشتیم : یا حسین فرماندهی از آن توست، اینجا می نویسیم بدون هماهنگی وارد نشوید ...

الهی نصیرمان باش تا بصیر گردیم

و بصیرمان کن تا از مسیر بر نگردیم

و آزادمان کن تا اسیر نگردیم ...

قسمتی از وصیتنامه شهید شوشتری

*******************
خوشا آنان که جانان می شناسند
طریق عشق و ایمان می شناسند
بسی گفتیم و گفتند از شهیدان
شهیدان را شهیدان می شناسند
*******************
چشم پاک دختری از جملهای تر مانده است
چشمهای پاکش ،اما خیره بر در مانده است
روی دیوار اتاق کوچک تنهایی اش
عکس بابایش کنار شعر مادر مانده است
******************
ما که رفتیم. مادری پیر دارم ویک زن و ۳ بچه قد و نیم قد.
از دار دنیا چیزی ندارم الا یک پیام:
یقهتان را میگیریم اگر ولایت فقیه را تنها بگذارید.

[شهید مجید محمدی]
خادم الشهداء (navid-jj )    

قسمت دوم خاطرات شهید مهدی باکری

منبع : کتاب باکری
درج شده در تاریخ ۹۰/۰۹/۰۴ ساعت 13:49 بازدید کل: 841 بازدید امروز: 128
 

با سلام به همه دوستایه عزیزم

 

      

 

 

خاطرات خواندنی شهید مهدی باکری (قسمت دوم)

 

_ منطقه  پنجوین ، شب عملیات والفجر چهار ، توی اطلاعات عملیات لشکر بودم . همان موقع خبر آوردند حمید برادر آقا مهدی مجروح شده ، دارند میبرنش عقب . به آقا مهدی که گفتم ، سریعأ از پشت بی سیم گفت حمید رو برگردونین اینجا . خیلی نگذشته بود که آمبولانس آمد و حمید رو ازش بیرون آوردند . آقا مهدی بهش گفت اگه قرار بمیری ، همین جا پشت خاکریز بمیر ،مثل بقیه بسیجی ها .

_ از شهرداری یک بنز داده بودند بهش سوارش نمی شد . فقط یک بار داد ازش استفاده کردن بعدش داد به پرورشگاه . عروسی یکی از دخترا بود .گفت ماشینو گل بزنین واسیه عروس .

_ برادرش فرمانده یکی از خطوط عملیات بود . رفته بودم پیشش برای هماهنگی همان موقع یک خمپاره انداختن من مجروح شدم . دیدم که برادرش شهید شد . وقتی برگشتم ، چیزی از شهادت حمید نگفتم  خودش می دانست . گفتم بذار بچه ها برن حمید رو بیارن عقب . قبول نکرد . گفت وقتی رفتن بقیه رو بیارن حمید رو هم میارن انگار نه انگار که برادرش شهید شده بود . فقط به فکر جمع وجور کردن نیروهایش بود . تا غروب چند بار دیگر هم گفتم قبول نکرد خط سقوط کرد وهمه شهدا ماندن همانجا .

_ پانزده روزی می شد که حمید ومرتضی یاغچیان شهید شده بودن آقا مهدی آمد بهم گفت واسه شهادت این بچه ها نمی تونستی یه پارچه بزنی ؟ گفتم خیلی وقته که بچه های تبلیغات پلا کاردآماده کردن ولی با خودمون گفتیم شاید صلاح نباشه بزنیم  . بچه ها اگر ببینند روحیه شون خراب میشه یک جوری که انگار ناراحت شده باشن نگام کرد وگفت یعنی میگی این بچه ها از شهادت می ترسن ؟ مگه  این راهی که  می رن جایی  دیگه ای غیر شهادت  می ره ؟ وقتی شهادت اینا رو تذکر بدیم همه مون روحیه می گیریم .

_ بهش گفتم خیلی از بچه های امداد مرخصی می خوان .بعضی هاشون می خوان تصفیه حساب کنن . چی بهشون بگم ؟ گفت از قول من بهشون سلام برسون بگو ، بعد بگو اگه رفتین خونه ازتون پرسیدن توی این مدت که جبهه بودین خط مقدم رو دیدین یا نه ، چی بهشون می گین . اگه جواب که داشتن بسم الله . هر کدومشون خواست بره ، میتونه بره . اگه جواب نداشتن بمونن . عین صحبت های آقا مهدی رو به همشون گفتم . هیچ کدامشان نرفتند.

 

 

نظر یادتوووووووووووووووون نره ؟؟؟؟؟؟

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۰/۰۹/۰۴ - ۱۳:۴۹
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
2
1 2


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (0)