اوج بندگی
مرا بنگر که ایستاده ام بنده وار، سر خم کرده ام به فرمان تو، ای والاترین نگهبان من!
هراسناکم از لحظه ای که سلسله عدالت خویش بر گردنم اندازی.
هراسناکم از اینکه بندگی ام را نتوانم آن گونه که سزاوار است، بر سجاده نیایشم،های های اشک بریزم.
هراسناکم از ابلیسی که در تنم به کمین نشسته است. هراسناکم از خویش.
صدای اذان، بال در بال ملائک، آسمان را فرا گرفته است ـ فرازی از فریاد فرشتگان، در رگ های خاک ـ .
بر زانوان فرریخته خویش ایستاده ام؛ هراسناک و شوقمند. پلک بر لحظه ای تازه گشوده ام، به امید قربت. راه تا بی نهایت و چراغ راه سوسوزن.
دستم را به شاخه های آسمان گرفته ام تا بوی بهار بگیرم.
ایستاده ام به نماز، به شکر از معبود؛ تا رهایم کند این شتاب دقایق، تا رهایم کند از رنج این روزهای مکرر، تا رهایم کند از بندِ در خویش گرفتار بودن.
ایستاده ام تا صراط مستقیمش را به من بنمایاند؛ صراطی که صالحان را گام در آن نهاد. ایستاده ام تا از عذابی که ناسپاسان را در آن خواهند افکند، نجاتم دهد.
ایستاده ام دست برده به سوی آسمان ها، این گستره پاک.
پناه می برم به تو، چراغ های راه را مقابل تاریکی درونم روشن فرما و مرا که به سمت تو آمده ام، بپذیر.
«الحمدلله رب العالمین» که رحمن و رحیم. به رغم این همه گناه، بر دریچه های محبت و لطف خداوندی ات چشم دوخته ام و جز به زنجیر بندگی ات چنگ نمی زنم. این لحظات سرشار از عطر بهشت، این لحظات این گونه جاری، این لحظات یکدست، ذره ذره فرو می ریزم در خویش، سر بر مهر، نفسم به شماره افتاده است. کدام ترانه ناشناس در گوشم زمزمه می شود؟
شرمگین از دست تهی، روبه رویت به خاک افتاده ام؛ مرا لحظه ای دیگر از عمر باقی بگذار تا بار دیگر، بندگی ام را خالصانه به نماز بایستم.
پروردگارا! از هیمنه خشم تو به تو پناه می برم «عائذاً بالله من النار، عائذاً بالله من النار»