زندگی نردبانیست نامریی که ما بر پلکان های لغزانش پا می گذاریم.
گاه پر می کشیم رو به بالا وخدا گونه می شویم و زمانی بی محابا سر از اسفل السافلین در می آوریم
در این عبور ناگزیر،کاش دست غیبی تو ای همیشه سبز همواره نورانی ،یک آن پشت خسته و نحیف ما را لمس می کرد تا شاخه های احساس مان آسمان را ببینند و به لذت هم نشینی با خاک رضایت ندهند..
من خسته ام از روزی که رفته ای از تمام دیوارها خسته ام،هنوز هم منتظرم کسی با دوچرخه اش یاد مرا به تو برساند.
من همیشه دوستت دارم.
این روزها نه قظارها به مقصد دل تو حرکت می کنند ،نه اتوبوس ها و نه حتی نامه ها......
این روزها از تو دلگیر نیستم فقط لحظه هایم و همه چیز دیگر بوی ندانستن می دهد. ........ |