این روزا باخودم درگیرم،روزام میگذره اما به سختی،بغضام دیگه بزرگترشدن باکوچکترین چیزمیشکنن،خوب تقصرمن نیست منم یه آدمم،گاهی وقتا خسته میشم کم میارم،ازاینکه باید همیشه تظاهرکنم ازاینکه توضیح بدم برای همه چیزایی که توزندگیمه،گاهی وقتا اززخم حرفای دیگران خسته میشم حرفایی که باید بشنوی وچشاتو ببندی وصبور باشی،گاهی وقتا خسته میشم ازآدما ازخودم اززندگی از....خسته میشم ازلبخندهایی که باید درمقابل حرفای بیهوده دیگران نشون بدم....ازتظاهربه قوی بودن،ازاینکه هرجاباشم یه جایی پیداکنم که تنهابشینم تاصدای هیچ آدمیو نشنوم،دلم میخواد یه کم مال خودم باشم ....
خیلی اتفاقات افتاده ازبچگیم تاحالا، من رسوند به اینجایی که هستم نمیدونم اینجایی که هستم خوبه یابدولی باورکردم بودن ها رو،نبودن هارو،هیچکسیومقصرنمیدونم همه رومیزارم یه گوشه تا فقط من بمونم وخدا،همیشه بهش حرفامومیگم خیلی وقتا مقصرش کردم سرش داد زدم،ازدستش ناراحت بودم ولی بازم همیشه سکوت کرد یعنی ازنظر من سکوت کرد ولی توواقعیت به یه نحوی جواب حرفامو باخوبیاش داده بهم ولی من ندیدم یااگرم دیدم خودمو زدم به ندیدن بیشتروقتا هم گفتم شکرت خدا....من پرم از این گاهی هااز این خستگیا ولی بازم خدامودوست دارم ......