هق هق فرو خورده ام را در بغض نارس گلو می کشم. بی تابی های سرکشم را در زندان چشم هایم به بند می کشم. فریادهای در گلو مانده ام را به خاموشی نهیب می زنم و هر روز در آینه چشمانت تکرار می شوم. اگر چه دور از من هستی ولی زندگی بدون لمس لطیف بودنت بی معناست.
من در شب گریه های بی کسی و دلتنگی هایم در باران پاییزی چشم هایم را می شویم و تو را خسته از جستجوی بی پایان در خود می جویم.
و
هر روز
همیشه
و
هنوز
دوستت دارم



تا کی از درد نبودن هایت
بنشینم به قلم فرسایی
تا کجاها بنویسم برگرد
تا کی انگار کنم می آیی
مده آزار مرا چونکه تو را
نکند مردن من تاثیری
آه تاوان کدامین گنه است
که تو از زندگی ام می گیری
به خدا یک سرم و یک سودا
نیست جز بودن تو در سر من
سایه پرورده بیا کاری کن
سایه افکنده غمت بر سر من
رفته دیگر ز تنم گرمی عشق
شکل من شکل چراغی خاموش
تا کجاها بنویسم آری
با دو زانو شده ام هم آغوش
گاه گویم به خودم دیوانه
تا به کی در غم او می سوزی
ولی انگار دلم می گوید
که تو از دور می آیی روزی