سلام.
می خواستم زمانی بنویسم که روز جمعه باشد. روزی عزیز...
روز صاحب الزمان؛ معشوق سبکبالان...
روز بغض نیامدن...
غبن منتظر نشدن...
و حسرت همراه نبودن...
بگذریم.
انشاالله که فردا سحر با سحر همراه شود.
و بیاید او که باید...
بگذریم.
اصلاً افاضه ی فیض ممنوع است؛
می خواستم فردا بنویسم که نشد.
امروز می نویسم از سبکبالی که به حمدالله زمین از عطر نفسش، سرشار است و آسمان نیز دلبسته ی هرم نگاهش، آنگاه که خیره بدان چشم می دوزد و دست خدا را در درخشش ستاره های هدایت در این آبی بیکران می بیند، و نشان راه گم کردگانش می دهد تا راه را دریابند و خود را.
می نویسم تا هدیه ای باشد در این روز عزیز، از او به من، از من به تو، و از هر سه ی ما به حضرت مولا.
ماه رمضان چند سال پیش از سیمای جمهوری اسلامی، آنوسی دو، سه دقیقه ای پخش شد که سازنده اش، هم او بود. طنین صدایش مثل همیشه، گوشم را که نوازش کرد، اشک در چشمانم حلقه زد و محو اثر زیبایش شدم.
اثر را در کوچه باغ آپارات، برای بازدید عموم، گذاشته ام؛ خواستی از تماشای یک اثر کوتاه هنری لذت بسیار ببری، به اینجا سری بزن که پشیمان باز نمی گردی.
متنش را هم می نویسم؛ حظش را ببر و دعایم کن:
ناگهان برقی جست در دلم.
قطرات مرکب از زبان قلمم می چکد.
گویی سخنی دارد؛
گویای تلاطم درونم،
که مرا به ماورا می خواند.
در خلوتی با تو...
حیرانم.
بر این بلندا،
از میان حجاب های نور و ظلمت،
سرگردان می نگرم.
تو را می جویم.
و در آن سوی بهت و حیرت،
کلام توست که در ملکوت،
طنین انداز شده است.
کلام نور از کلمات صفحات لوح محفوظ،
که دل مرا در پی کاروان عاشقان معرفت،
سبکبار، به دیگر سو می خواند.
و من همراه می شوم؛
در پی نشان تو، در آن سوی حجاب ها.
این قوت کلمات توست که این چنین حجاب ها را می درد
و مرا با خود می برد.
کلماتی به حلاوت اذان،
و صلابت قرآن،
که از گلدسته ی عرش،
نوای معراج سر داده است.
اما،
گویی آن سوتر،
در پس حجابی دیگر،
نشان دیگر از تو پنهان است.
آه!
حدیث سوختن،
شمع بودن و جمع نمودن،
جمع پریشانی های احوال ما.
تو شمع هدایت و من پروانه ی ارادت،
که اولین شعله های علم الیقین را،
با نزدیک و نزدیک تر شدن به آتش عشق،
حس می کند.
چه می بینم؟
تو را می بینم که حق الیقین معرفتی.
و پروانه ی وجود مرا به شمع خود می خوانی.
که بیا تا به حق الیقین سوختن.
در این گذرگاه آب و آینه ی دنیا،
تلاطم امواج درونم را به دریای مهر تو می ریزم.
و همچنان،
در آینه ی جمال تو،
حیران و مبهوت،
در ملک و ملکوت،
می نگرم.
علی

این سبکبال آسمانی، مدتی است طولانی که با ناخوش احوالی هایش می جنگد تا هرچه بیشتر برای رضای خدا کار کند. دعایش کن که در دنیا و آخرت از ناخوشی ها آسوده باشد.
درددلی با مهربان:
بخواهی یا نه، قلم روزه ی سکوتش را شکست تا در بغض این لحظاتت شریکت شود.
چشمانت که به اشک می نشیند: مرا ببین؛ از پشت دیوار همان نگاهی که مرا به سویش خواندی.
چشمانت که به اشک می نشیند: لرزش دستان دلم را ببین؛ آنگاه که در تب و تاب خرابی حال دوست، به دعا بلند شده به سوی بارگاه خدا... خدایی که دل شکسته را قیمتی تر از دیگران درمی یابد. فقط کافی است که دل شکسته هم بهتر از دیگران، خدا را بیابد.
چشمانت که به اشک می نشیند: فقط خدا را ببین. فقط خدا را بخواه. تا دلت را اگر در اعماق گنداب فرش هم باشد، به اعلی علیین عرش ببرد.
بارها اینگونه خواستمش و دیدم که چگونه درمی یابد دل را. پس تو یک امشب هم بخواه و ببین. فقط ببین.