پدر...
می گویند شب های جمعه ازخدا تا زمین راهی برای رفتگان بازاست و من چه خوب می دانم که چه سخت است دل کندن از خدا و آمدن به زمینی که پر از رنگ و ریاست. حتی اگر بدانی که دختری چشم انتظار تا غروب آفتاب، پشت پنجره به امید آمدنت به افق زل زده . امروز پنج شنبه است و امشب اگر بیایی به اندازه تمام شب ها و روز های نبودنت با تو حرف دل دارم .



قسمت این بود که من تمام سهم خودم را در کودکی از تو بگیرم وسهم امروزم همین دوری و جدایی باشد. آری این منم، کسی که روزی دخترت بود و امروز نمی داند که تو در یاد داری اش یا نه! تو نمی دانی که چه سخت می گذرد این روز هایی که نیستی و من هرصبح به انتظار روزی می نشینم که به نبودنت عادت کنم. چه کنم که عادتم نشد و نمی شود و حالا دیگر نمی خواهم بشود . بگذار هرچه که می خواهند بگویند. بگویند که تو هنوز بچه ای . بگویند تو اولین کسی نیستی که پدر از دست داده . بگویند که واقعیت ها را نمی پذیری . بگذار بگویند. اگر واقعیت زندگی من نبود توست ، تف به این زندگی و به این همه حقیقت . انگار دروغ از همه زیبا تر است . نبودنت برای من فقط تنهایی به جا گذاشت و وابسته شدن به آدم هایی که ارزش وابستگی ندارند . به آدم هایی که احساسم را اشتباهی می گیرند . آدم هایی که دوست داشتنی پاک و ساده را عشق می پندارند .