اینجاست
سرزمینی که
زیر پوتینهای نظامی
غنچه های غرور واحساس
لگد کوب می شوند
به جرم استنشاق هوای شکفتن
کودکانش زاده سنگند
جوانان عاشق سنگند
حتی غروب
درپس حصارها
به اتفاق می نشیند
وتو
درامتداد رویش خاطرات
به ابری می مانی ....پر از باران
گویی درحدوث غروبی اینچنین
بغض هزار قناری عاشق را
درپس پنجره های نیمه باز ذهنت
به ودیعه نهاده اند
وتورا یک آن
هوای باریدنی سخت فرا می گیرد
درانتظار تلنگری هستی ...هرچند ناچیز
صدایی می آید آشنا
آوایی حزین ودل انگیز
آشنا با تمام وجودت
کیست که نوای غربت می نوازد آرام ؟
ونی ......نیی که غریبانه می سراید حکایت جدایی را
کبوتر اندوه به یکباره دردلت
لانه می کند آرام
خورشید درخون خود غلطان
پشت حصارهای اردوگاه
وتو یک ریز وپی درپی
تیشه فرهاد عاشق را فرو می آوری بر کوه بغض خویش
ومی لرزی
غرورت را برفلاخن می نهی حساس
واندوه از پس چشمت فرو می بارد وبرگونه ها لغزان
وبراین لحظه محزون تماشا می کند خورشید
درون خون خود غلطان
چه بارانی ........!!!!
وتو دیگر نمی لرزی ....صدایت صاف وبغضت رام
وشب با رنگ قیرینش فرو می ریزد از آنسوی کوهستان
به روی تو.............!
یاران جان انتقادات شما را با جان ودل پذیرایم وبه دیده منت می نهم .