شبی تاریک وظلمانی ،سیاهی حاکم مطلق
وسرمای هوس درفکر آزار گل احساس
نفیر باد وحشی دست می یازد برای چیدن گلهای یکرنگی
واو تنهای تنها
مانده درصحرای غم محصور
غمی باوسعت شبهای حیرانی .....دلی با وسعت دریای طوفانی
وچشمانش بسان ابر پاییزی ...وتن رنجور از غمهای طولانی
غمی سنگین ...غمی سنگین تر از بار گناه آدم وحوا
واما شب ....شبی تاریک وظلمانی
همه درخواب ودرفکر خوشیهاشان
واوبیدار....به شمعی خیره وحیران ....دوچشمش درشط خون قایقی آرام
سراپاخسته از هستی ....وجودش درهوای هجرتی زیبا
هوس درجان اوموجی گران دارد
هوای رفتن از دنیا .....
واما شب ...شبی تاریک وظلمانی ....شبی با وسعت دریای طوفانی
به زیر لب وداعی می کند با بی وفا یارش وبا هر آنچه می بیند
وخودرا می سپارد دردل دریا ومی خواند ....((با تووفا کردم تابه تنم جان بود....))
وشب با مرگ او یکباره می گرید
شبی تاریک وظلمانی .......