تاسف ميخورم...
تاسف ميخورم به دخترايي كه احمقند...
زيبا ولي احمق!!!
احمق هايي كه فقط ميبينند و ميشنوند اما درك نميكنند و شعور درك كردن هم ندارند.
پول را به معرفت ميفروشند و خودشان را به پول...
زيبايي شان را به پول...
و همه ي دار و ندارشان را به پول...
و لعنت به بعضي ها...
به راستي اگر پول نبود و معيار ارزش انسان ها كاغذي رنگي نبود چه كسي آن كوتوله ي كچل را دوست ميداشت؟
چه كسي آن دراز عينكي را در آغوش ميگرفت...
و چه كسي دفترچه تلفنش پر بود از انسان هاي بد طينت ولي پولدار؟
مخالف پول و پولدار بودن نيستم...
مخالف فروش عشق؛پاكي؛صداقت؛و خيلي چيزهاي ديگه در قبال پول هستم...
تا فيخالدونم آتش ميگيرد وقتي چيزهايي را ميبينم كه نبايد ببينم...
ميسوزم و خاكستر ميشوم؛آن زماني كه به اميد هنگامه ي صبح از خواب برميخيزم و شب هنگام؛هنگام وب گردي تن فروشي مدرن هنگامه را ميبينم....
من به او ابراز عشق ميكنم و ديگري جزو دوستانش است...
و اين يعني تن فروشي در برابر مشتي پول...
----------
پ-ن:در مسكن مهر سرپرست بودم و پدرم مهندس.گاهي براي خريد با ماشين پدرم(سانتافه ي سفيد)ميرفتم.دختري بود بقال...هنگامه ديدن من با آن ماشين فقط مانده بود كه ش/ل/و/ا/ر/ش را در بياورد از فرط خوشحالي...
موذيانه چشمك ميزد و آمار ميداد...
بنا به دلايلي رو مغز بابام كار كردم كه سانتافه رو بفروشه...
فروخت و يه شورلت نوا خريد...
و من پس از مدتي با لباس كار و شورلت ميرفتم خريد...
من همان آدم بودم....محيط هم همان محيط بود....
اما دختر مرا نميشناخت...
دختر احمق بود...
دختر ماشين را ميديد نه خود من را...
سانتافه ي سفيد هوش از سرش برده بود...
حيف كه دخترك فيس بوك نداشت وگرنه مثل خيليا ليست دوستاش پر بود از كلي پسره پولدار و مايه دار!!!
تمام...