خیال به پنجره اتاق دلم سنگ میزند!
هرچه از ذهنم میگذرد برای تو تحریر میکنم...
فکر کن با من بودی و میخواهی بروی
هوای فصل سرد است من برایت شال میبافم از تارو پود وجودم
دستانت را در دستانم میگیرم و ها میکنم گرمای وجودم را لابه لای انگشتانت
آرام گونه های یخ شده ات را با شال می پوشانم
صورتت را بین دستانم میگیرم و در چشمهایت خیره میمانم
دلم میخواهد ببوسمت اما نمیتوانم... این را فقط خیال میکنم... در خیالم....
من فقط تو را بدرقه میکنم... بعد که در را بستم به جای خالی ات نگاه میکنم
میخواهم سوی چشمهایم را بدزدم اما نمیتوانم...
نگاهم قفل شده روی همان یک نقطه...
انگار کم کم وضوح دیدم کم میشود...
چشمهایم می سوزد...
انگار لقمه ی خداحافظی ات در گلویم گیر کرده
مینشینم پشت در... خیره به خانه ای که دیگر میزبان تو نیست
و حجم دلگیر سکوتش روی قلبم سنگینی میکند...
تمام شد... این بود خیال من...
فکر میکنی حالا که خیالم تمام شده چه میکنم؟؟؟؟؟؟
هیچ...!!!
دارم اشکهایم را از روی گونه هایم جمع میکنم.
(دلداده)