
بـعد از تـو
دل از هــمه چیز کندم
جز آن نیمکت که جای تو بود درست کنار من...
اخه باورم نمیشه که رفتی !!! شــــاید ی روزی برگشتی ...
اما آن روز من خسته ام !!! خسته از اعتمادی بیجا...
خــــــــیلی ســـخــتـــه
نصفه شبــــی بغض گـــــلوتو بگیــــــره و دلتنگــــــش بشـــی
فکــــــــر کنی شایـــــــد مثل قدیمـــا
باز هـــــم یه اس گــــاه و بی گــــاه بده و بپرسه خوابی یا بیـــــدار ..؟
صـدایت میـکنم : عشق من..
جـــــــانـــــی که میگـــــویـی
جـــــانـم را مـیگیــــــرد ....
نـــــزن این حــــرفهـا را ...!!
دل مـن جـنبه نــــدارد مـوقعی که نـــــیستـی
دمــــــار از روزگـارم در مــــیاورد

هیچـی عـذاب آور تر از این نیـس
که درونـت مثـه آتشفشـان باشـه
ولـی بخـوای نشـون بـدی آرومـی !!!

آنقدر برای تو بوده ام که دیگر من برایم غریبه است.....
اینگونه است که وقتی میروی .....میمیرم
چون نه تو رو دارم و نه خودم رو ...

در پـشـته دود سیـــــــگارم یـاد کـسی هـست
کـه تـمام زنـدگی یـم را تـباه کـرد بـا رفـتنش...

گاهی اوقات یک مرد هم نیاز دارد
مردانه به آغوش کشیده شود ... !
حکایت رفاقت من با تو ....
حکایت قهوه ایست که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم......
که با هر جرعه بسیار اندیشیدم......
که این طعم را دوست دارم یا نه......؟
و انقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن.......
فهمیدم باز هم قهوه می خواهم.......حتی تلخ تلخ!!!
