پرسید فرق بین دوست و رفیق،
گفتم دوست فقط یک آشناست،
یک همکار، یک همکلاسی، حتی یک همسایه
گاهی یک همسفر، شاید حتی یک همراه،
یک همراه از سرکوچه تا دم خانه مثلا، دوستی یک
آشنایی ست که با یک سلام شروع می شود
گاهی خداحافظی نگفته تمام می شود.
یک اشتباه از دوست بیگانه می سازد
اما رفاقت ریشه دارد به روز و ماه و سال نیست،
گاهی در یک آن، یک لحظه ریشه می دواند،
می رود تا مغز استخوانت، توی تمام جانت،
دلت را قرص می کند رفیق به بودنش، به ماندنش،
به رفاقتش، دوباره پرسید فرقش،
گفتم به هر کس نمی گویی رفیق،
رفیق یک جوری آرام جان است، قرار است،
دنیا دنیا، دریا دریا هم که فاصله باشد
از این قاره تا آن قاره رفیق رفیق می ماند
که برای رفاقت نیازی به شباهت نیست....
به علت هزینه های بالا ممکن است سایت از دسترس خارج شود.
لطفا ما را در اینستاگرام دنبال کنید.
یادمان باشد
در املای زندگی
همیشه برای محبّت تشدید بگذاریم
تا از دوستی و انسانیت
#عشق وسرنوشت
حتی نیم نمره هم کم نشود.
شخصی چندی با ابراهیم ادهم گذراند
چون قصد رفتن نمود
رو به ابراهیم کرد و گفت :
در این مدت چه عیب درمن بدیدی؟
ابراهیم گفت هیچ
گفت چگونه؟
گفت چون به چشم دوستی درتو نگریستم هیچ عیب در تو ندیدم
کار آسانی که نیست
جنبه میخواهد ولی
این درد درمانی که نیست
میتوانم جان دهم
در راه چشمانت ولی
در رهت قبلا فنا گشتم
دگر جانی که نیست
گفت
هرچه بینی غیر من گردن بزن....
در جایی که کسی تنهاست و جسم نیازمند را به سوی آسمان
بی کران گسترده و دست های سبز و لطیف را به نیایش وا داشته.
ای تداعی کننده ی روز مبادا خواهم فهمید تو را در شب های صاف و پر ستاره ی کویر . تنها و به دور از ریا .
مونسی به سوی خود می خوانی و در آن حال صور خیال من همچو یک پرنده بال خواهد گشود به سوی فراخوان دور خلوت انتظار تودر پی باران تا صبح روشن کنار تو خواهم نشست...
من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است
میروم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو زودتر از من میروی آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد راتلخی برخوردهای سرد را
عشق تو زیباترین احساس هاست
یاد تو چون عطر تند رازقیست
با تو ماندن معنی دلدادگیست
یاد تو در گوشه ی قلبم نشست
شیشه ی اندوه دلتنگی شکست
دست هایت را ز دستانم مگیر
این منم در محبس عشقت اسیر
یاد تو ارامش و تسکین من
چشم هایت حسرت شیرین من
بی تو باید از جهان دلسرد بود
یا که همچون شاعری غمگین سرود
شانه هایت کوهی از تاب و توان
میخکم با قلب تب دارم بمان...
و یا شاید نمی دانی که من هم دوستت دارم
به هر کس نیکی کنی
او را ساخته ای
و به هر کس بدی کنی
به او باخته ای
پس بیا بسازیم و نبازیم