
من گاهی دچار شک می شوم
دچار کفر می شوم
دچار می شوم آنقدر که می توانم خنجری را توی مغزم فرو کنم
گاهی درست مثل وقت هایی که تن سرد زمستانی م را در
گرمای یک ظهر تابستانی گذاشته باشند، ذره ذره از شک
و کفر و خنجر فرو رفته در مغزم رها می شوم. گرم می شوم.
بی آنکه یاد سرما و انگشت های سیاهم بیفتم.
اما گرما هیچ وقت دوام نداشته.
من گاهی چشم هایم را می بندم و از بزرگراه رد می شوم.
من گاهی خودم نیستم
فقط نمی دانم من چه کسی است.
..............................................................................
