|
لاهوتیان
(
![]()
آلبوم:
تصاویر پروفایل
![]()
کد برای مطالب، وب سایت و وبلاگ:
بازدید کل:
87 بازدید امروز: 87
برچسب ها:
لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید. |
کاربران آنلاین (0)
|
به علت هزینه های بالا ممکن است سایت از دسترس خارج شود.
لطفا ما را در اینستاگرام دنبال کنید.
تو چشم هایم را دوست داشتی...
من لبخند هایت را...
تو می گفتی می مانم و دور می شدی...
من می گفتم دور می شوم و می ماندم...
و اینها همه قبل از این بود
که بفهمانی فراموش کردن را چه خوب بلدی!!...........................................
دل من گرفته زین جا
ای خدا این وصل را هجران مکن
سرخوشان عشق را نالان مکن
نیست در عالم ز هجران تلختر
هر چه خواهی کن ولیکن آن مکن
باز هم من و تو تا کجا نمی رسیم
می رویم و بازهم به ما نمی رسیم
می رویم و در شبیه خوانی غروب
باز هم به یک دل آشنا نمی رسیم
این تمام سرنوشت ما پرنده هاست
می پریم و تا ستاره ها نمی رسیم
چون کبوتر از تب ترانه تا رها
می پریم و بازهم به لانه می رسیم
حرفی این میان همیشه گنگ مانده است
اینکه ما به حرمت صدا نمی رسیم
تشنه مانده آفتاب و هرچه می دویم
باز هم به ظهر ماجرا نمی رسیم
این تمام نا تمامی من و شماست
ما که از کجا به نا کجا نمی رسیم
می دویم و می دویم و باز می دویم
می دویم و باز هم به ما نمی رسیم
گفت و گفت اما پروانه باز تنها سکوت کرد و سکوت. او از هیاهوی بادهای وحشی این سامان خبر داشت. بادهایی که هیچ بویی از نسیم نبرده اند....باد های چموشی که رحمی به بال ترد پروانه ها نمی کنند....او پرپر شدن بابا پرپری را با چشمهای خودش دیده بود. او ترسید به او بگوید به گل های سرخ باغ همسایه دل بسته است....او ترسید بگوید توی باغچه بغلی همیشه باران پروانه می بارد....ترسید بگوید خیلی ها هم راه را عوضی می روند....ترسید بگوید بعضی ها اشتباهی دور چراغ راهنمای سر چهار راه پرسه می زنند....میان شلوغی آدمهایی که خودشان هم دوران پروانگی شان را فراموش کرده اند....
گاهی,
سراغی بگیر, پیامی بده, احوالی بپرس!!! خیلی نگذشته است از روزهایی که , . . . عزیز دلت بودم !
با رنگ های تازه مرا آشنا کند
پاییز می رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل ِ قالیچه جا کند
او می رسد که از پس ِ نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را برملا کند
او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بیارد، خدا کند
او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند
پاییز عاشق است و راهی نمانده است
جز این که روز و شب بنشیند دعا کند
شاید اثر کند و خداوند ِ فصل ها
یک فصل را به خاطر او جا به جا کند
خش خش، صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند...
رفتی و نیامدی دگر بار
بس روز گذشت و هفته و ماه
معلوم نشد که چون شد این کار
جای تو شبانگه و سحرگاه
در دامن من تهیست بسیار
در راه تو کند آسمان چاه
کار تو زمانه کرد دشوار