یک تار موی گ
چندیست که سفت و سخت پابند توام
دلبسته ی لبـــخند خوشـایند تــــو ام
لبخـند بــزن بـــرای من هــر لحـــظه
من عــاشق حس پشت لبـخند تـــو ام
..................................................
هر چند کسی میان ما حایل نیست
اما نگهت به سوی من مایل نیست
گفتم قسمت دهم ، ولی می گویند
چشم تو به هیچ مذهبی قایل نیست
.................................................
لحظه ها می گذرند
من در آیینه ی چشم تو، پی گمشده ای می گردم
پی حسّی موهوم، لحظاتی شیرین، خاطراتی رنگین
رشته ای مروارید،و گلی سرخ که در خنده ی تو می رویید
آه افسوس افسوس
بی امان عقربه ها چرخیدند
از فراسوی مه آلود نگاه
موجهایی موزون
روی پیشانی تو لغزیدند
ناگهان سردم شد
بادها پنجره را کوبیدند
بوی پاییز در اعماق وجودم پیچید
دستهایم لرزید
تو تبسم کردی
مهربانی همه جارا پر کرد
آه از آن برفی که ، روی موهای بلند تو نشست
آه از آن برفی که ، خاطرات یلدای مرا پنهان کرد
....................................
ندیده ی تو را
به این نگاه ها نداده ام و
نمی دهم