بدون شرح...!
بنوش به سلامتى فاحشه، كه جز خودش كسى رو نميفروشه ...
آنکه تنش را برای نان شب می فروشد ، به جرم فاحشگی سنگ اش می زنیم ؛ ... سزای کسانی که ذهنشان را ارزان فروخته اند چیست ...؟؟
اگر فاحشه بودن به یافتن عشق.به یافتن نان.به یافتن علم .به یافتن هویت باشد؟من هم یک مرد فاحشه هستم...
فاحشه پیر نگاه خسته اش را به زمین دوخته بود، سیگارش بین انگشتانش دود میشد و آهسته زمزمه می کرد: روز قیامت خدا شاید مرا ببخشد، اما من هرگز خدا را نمیبخشم...!
فاحشه تو زنی و من مرد...تو تن میفروشی و من جان...تو غصه می خوری و من خون جگر...ما هم دردیم...ولی فاحشه ؛ تن میفروشی بفروش.هر کاری می کنی بکن ولی با مرد بخواب نه با نامرد...
اونی که نتش رو در عوض پول میده فاحشه نیست نیاز منده... اونکی همه چی داره حتی یه آغوش گرم و فقط از روی هوس تنشو حراج میکنه فاحشه ی واقعیست...
مرا فاحشه مي نامي كه چه را به رخم بكشي؟
اينكه تنم را به تو مي فروشم تا قلبت را از آن خود كنم؟
فاحشه تويي كه در قلبت را فقط به روي تن برهنه ام باز مي كني...
دنيا ھرزه است. تو را كنار کسي مي خواباند كه دوستش نداري! بوسه ھاي اتفاقي را با خاطره ھا مي دھي و ھميشه ي خدا چشم ھايت بسته است! اين آخر مصيبت نيست .قلب كوچك ساكتت ھمين قلب لعنتي، ارضا نمي شود...
من زنان زیادی را میشناسم که تا نیمههای شب شام نخورده در انتظار شوهرشان مینشینند و شوهر مشغول گاز گرفتن لبهای منشی روی میز شرکت است....حال لقب فاحشه لایق کدام جنس است؟؟؟
اسپرسو با طعم تو فاحشه!
چراغ ها را خاموش کن،فاحشه!
تا نبینمت وخیال کنمش.
تا در آغوشم، به فرض
تنی باشد ترد با طعم تابستان
تنی که هم ترانگی کندم به نفس های ممتدش.
فاحشه!
به صداقت تن عریانت قسم!
این روزها عجیب هوای زنی را دارم
که دیر به دیر می آمد و
دلم دیوانه ی عطرش بود.
زنی گندمگون وگونه سنگی
که در خلقتش خدا،”خدایی”کرده بود!
فاحشه!
بی پرده بگویمت
من سر بر سینه های تو خیال زنی را هق هق می کنم
که خاطره اش خنجریست خرامان بر خاطر مکدرم.
بگذریم….
چراغ ها را خاموش کن...
فاحشه مقدس: همه ما فاحشه های باکره ای هستیم که بارها و بارها در زیر تاخت و تاز ... ذهن و یا در تنهایی خود، لذت ِ توام با درد ِ گناه ِ فاحشه گی را چشیده ایم...
سرزمین ما........
اینجا تنها سرزمینــــی است
که متـــضاد بـــاکره ، فــاحشه است!!!
با تو که بخوابـــد فرشتــه ایست؛
با دیــــگری که بخــوابــد؛
فـــاحــشه ای بیش نیست!!! عوض کن این طرز تفکر رو
خوش بحالت فاحشه.....
از همان اول ميداني از تو چه ميخواهند...
خوش بحالت که کسي تو را با حرف هاي عاشقانه خام نميکند...
خوش بحالت که از همان اول ميداني ادم هاي کنارت موقتي هستند و با طلوع خورشيدي
ترکت ميکنند...
خوش بحالت که هيچ وقت انتظارشان را نميکشي و ميداني شايد براي شب ديگرشان ,فاحشه ي ديگري را در اغوش داشته باشند....
من فاحشه نبودم هيچ کدوم از اين ها را هم نميدانستم شايد براي همين است که حالا معشوق من هم در اغوش تو ميخوابد...
تقصیر هیچ کس نیست ...
به نام عشق جسمت را
لگد مال بوسه های هوس آلودشان می کنند ...
و به نام عشق فراموشت میکنند ...
تقصیر هیچ کس نیست ...
به نام نجابت باید سکوت کنی
و به نام صبر از درون ویران شوی...
عشق؟
یا عشق بازی ؟
فرق این دو را کی میدونه ؟
سیگار هم کامش را که داد ، زیـر پا ،له اش میکنیم...
لمسِ تن تو
شهوت است و گناه
حتی اگر خدا عقدمان را ببندد....
داغیِ لبت ، جهنم من است
حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند
هم آغوشی با تو ، هم خوابگیِ چرک آلودی ست
حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد.....
فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است
حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس
خاتون من!
حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ،
یک بوسه ـ یک نگاه حتی ـ حرامم باد !
اگر تو عاشق من نباشی ...
( احــــمد شـــامــلو )
"پایبند" احساساتت شدم!
"پای..............بند"
احساساتی که هر بی سر و پایی,
رختی از "شهوت چرکین اش" را به آن آویخته بود...
بالـش خودم را ترجیح میدهم ...
شانه هایت مثل بالش های مسافرخانه است ...
کاش اول دگمه های ذهنت را باز میکردی بعد دگمه های پیراهنت را...
بوس هاي كنج ديوار ، شهوت لبانت ، دستانت نوازش گرت ، لعنت به خاطره...
نفرین به این دنیای فاحشه هزار داماد
به هوس فریب میدهد و به آغوش میکشد
لحظه هایمان را و با تمام هرزگی اش تن میفروشد
به بهای تمام خوبی ها و سادگی ها و رها میکند...
و فرزند افلیج و حرامزاده افکارش را به یادگار میگذارد!!
پشت چراغ قرمزگل میفروخت . . .
هیچکس از او گل نمیخرید . . .
زنی دیگر چراغ سبز نشان میداد و سرش شلوغ بود
وقتی خواستن ها بوی شهوت می دهند
وقتی بودن ها طعم نیاز دارند
وقتی تنهایی ها بی هیچ یادی از یار با هر کسی پر می شوند......
وقتی نگاه ها ، هرزه به هر سو روانه می شود
وقتی غریزه ، احساس را پوشش می دهد......
و وقتی انسان بودن آرزویی دست نیافتنی می شود
نه! دیگر نمی خواهمت ، نه تو را و نه هیچ کس دیگری را ......!!
راستی فاحشه! از خودت پرسیدی چرا اگـر در سـرزمین مــن و تـــو
زنـی زنانگی اش را بـفـروشد که نــان در بـیـــارد رگ غیــرت
اربــابـان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و
یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است!
مگـر هــردو از یک تــن نـیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تــن در برابر نــان ننـگ است؟
من به باکره بودن قلب فاحشه ها و فاحشه بودن ذهن باکره ها ایمان دارم...!
من فاحشه نیستم
چشمهای هرزه تو مرا فاحشه میبیند
نگاه هرزه ات را از من بگیر
خواهی دید با عصمت تر از توام...
همیشه این سوال ذهن مرا در بر میگیرد:
که چـــــــــرا !!!
اعتماد نگاه دیگران به تن ِ زن ختم می شود!؟
مگر زن خلاصه شده در همین یک بدن؟!
دوست دارم تنش را بپوشاند از گل و لای از منفورتریــــن چیزها...
... آنگاه دریابم که بـــاز اعتماد نگاه تو به آن ختم می شود؟؟!!!
کاش او را برای مهربانی قلبش می خواستــــی...
نـــه آنکه فقط شب را با تو به سر کنـــد !!!
تو تمام قلب این زن را تسخیــر کردی...
ولی فقط پیچ و تاب تنش زیباست؟؟؟
چـــــــــــــــــرا لبخنــــــــدش را نمی بینــــــــــــــی که از سردی ِ نگاهت بر روی لبانــــــــــــــش یــــــخ زده . . . .
فاحشه به خدا گفت: من کی ام؟
خدا گفت: یک بنده...... مثل بقیه! ! !
فاحشه خندید و گفت: مثل بقیه؟ ؟ ؟
نه، من مثل بقیه نیستم،،، گوش کن:
من بنده ی بندگان هرزه ی تو هستم.....
بنده ی بندگانی که بنده ی شهوت اند، نه بنده ی تو ! ! !
بنده ی بند بند لحظاتی که بند تنم را می درد...
من بنده ی آن بنده ام که تنم را به بند میکشد و روحم را و غرورم را ؛پاکیم را....
بین من و تو فرق بسیار است ای (خدا) حتی بین من و سایر بندگانت...
آری، فرق بسیار است....
سرت را روی سینه های رقیبم فشار می دهی
وقتی می دانی درد سینه ام را می فشارد
و در گوشش آهسته می گویی "دوستت دارم"وکه دستهایت را بی هوا در میان ران هایش فرو کنی تا به ارتعاش تنش خیس شوند
ومن دستهایم را به پلکهایم می زنم تا بفهمم چقدر ارضا شدن دو نفر فرق دارد...
در شهر من بکارت همان کاغذ نقره ای رنگ داخل پاکت سیگار است .
پاره که شود ..
هر کسی هوس میکند به تو دست درازی کند
باید برای سوختن و تمام شدن آماده باشی
به زودی دور می اندازنت
حتی همان کسی که بسته را خودش باز کرده ...
شنیده ام این روزھا
عاشقانه ھایت را
به خدای فاحشه گان تقدیم میکنی
آخر من "باکره" کجا؟!!
لیاقت شعر عاشقانه را داشتم
من از آن روز تنھا ماندم که
"ھوس"
نقاب مردان خدا را بر چھره گذاشت !!!
پسرک ارضا نشد
بیرون کشید از رابطه
و رفت...
دخترک اما
باردار شده بود
از خاطره...
من میان زن هایی بزرگ شده ام که شوهر برایشان حکم برائت از گناه را دارد!!!
نمي دانم چراشعار از لياقتم،صداقتم،نجابتم و ...مي دهي
تويي که مي دانم اگر بداني بکارتم به تاراج رفته،انگ هرزه بودن مي زني و مي روي
امابگرد،پيدا خواهي کرد
اين روز هاصداقت و ،لياقت و،نجابتي که تومي خواهي زياد ميدوزند!!
امروز پول تن فروشیم را به زن همسایه هدیه کردم،تا آبرو کند...
برای نامزدی دخترش !
و در خود گریستم ...
برای معصومیت دختری که بی خبر دلش را به دست مردی سپرده که دیشب ،
تن سردم را هوسبازانه به تاراج برد ...
و بی شرمانه می خندید از این پیروزی...
کاشکی میفهمیدی
آنکه برای بدست آوردن محبتت حاضر است تنش را به تو بسپارد فاحشه نیست
و آنکه برای به دنبال خود کشاندنت تنش را از تو میدزدد باکره نیست...
اينکه در زندگی انبوهی از "دوستت دارم" ها گفته ايد
مربوط به احساساتی بودن شماست ؟!
تصحيح می کنم .. !
پيش آمده تنها يک بستنی قيفی بخوريد و از خوردن آن واقعا لذّت ببريد ؟
شما برای عاشق بودن دنبال بهانه اید ٬
ابتدا چشمهای دخترک
سپس لبهای او
کمی بعد ٬ گرمی بدنش
و در نهايت ...
دخترک تابلوی زيبايی ست که ترکيب رنگهايش
برای شما جذاب است ولی هرگز موضوع آنرا نمی فهميد (!)
تنها روسپی شهرمان که دیروز در میدان سنگسارش کردند... باکره بود!
مهمانخانه اش را وجب به وجب گشتند رختخواب نداشت...
بیشتر گشتند و فهمیدند اصلا خواب نداشت!
و حالا در سکوتی مبهم آرامیده ...
بی توجه به نیشخند مردانی که وقتی در فکر او بودند بهشت را تجسم می کردند...
و اکنون با سنگها بدرقه اش می کنند...!!!
منی ِ پدر ِ من، راز آلود نبوده است منی ِ پدر ِ من، اجتماع ِ ذره هايی از چند هورمون بوده است منی ِ پدر ِ من، "من" را آفريده است، و اين قرن هاست که فرقی نکرده است منی ِ پدر ِ من، مانند ِ حکم ِ اعدام بوده است؛ تعيين ِ حيات ِ من بوده است تعيين ِ حيات ِ موجودی، در اين جای ِ تاريخ که من ايستاده ام تعيين ِ ايجاد بوده است ايجادی، محکوم و مٌعيَّن و من درباره ی ِ آن تکه ی منی، شکايتی نمی کنم و من آن تکه ی منی را شرح می دهم و من، تکه ی منی پدر ِ من را، که "من" شد، نخواهم پرستید و من، از منی آمده ام!
-برای ِ چيزی زندگی نکن، چرا که برای ِ چيزی به دنيا نيامده ای..
زنی که با چند نفر همبستر میشود نامش را فاحشه میگذارید
در صورتی که کسی که با او میخوابد در هر شرایطی نامش مرد میماند...
بی تو
با تو
فراموش کن مرا
فاحشه ای بودم در نگاه تو
مست دوست داشتن تو بودم
ندیدی
خواستم تو را
نشنیدی
روحم،تنم را فروختم
ارزان خریدی
احساسم را ندیدی
سهم من از تو هیچ نبود
جز لبخندی بعد از تاراج تنم...
فاحشه ، فاحشه نیست !
یک اسم است به آوای شهوانی من و تو
فاحشه یک نقاش است !
تمام آنچه که تو نمیتوانی با زنت انجام دهی
برای توی ناتوان به تصویر میکشد...
آمیزش ...
تن عریان تو گرما بخش وجودم است ...
و من امنیت را در کنار تن عریانت احساس می کنم ...
فشار محکم بازوانت فکرم را رها می کند از این نا آرامی های همیشگی ...
تو را میخواهم تا آرام بخشی با صدای نفس هایت در اوج لذت ...
بگذار فاحشه باشم ، فاحشه بودن با تو را دوست دارم ...
تنَم را ارزانی تو دارم ... میخواهم تنم از آن تو باشد ... ارزان برای تو
می گویند : "گناه" ، آه میخواهم گُنه کار باشم ... من لذتش را خریدارم از آتش جهنم ، فکر میکنم داد و ستد خوبی باشد ...
اگــــــه بین دستـان تـو فاحشــــه ام بخـواننـــــد،،،
خیلــــــی بهتــــر از ایــن است کـــــه باکـــره ای باشـــم میــان هـــزاران دست . . .
زشت ترین نوع چاپلوسی زمانیست که
مردی بخاطر طبیعی ترین نیازش
به دروغ به معصومی بگوید:
دوستت دارم!!
مریم مقدس هم باشی
این آدمها ....
فاحشه ات میکنند
با هرزه نگاهشان .....
استفراغ شهـــوتــهایت كافی نیست؟
كه حالا دروغهایت را هم بر من عق میزنی؟
اینقدر نگو دوستم داری
پاكیه عشق را به لجن كشیدی
كافیست خالی كردن شهـــوتــهایت بر بدن عریــانم را به خاطر بیاوری
بكـــارت روحم به اسم سادگی تقدیمت شد
بوســه های آرامت وحشی ترم كرد
اما حواسم پرت محبت بود
در انتظار لحظه ای كه ازسر عادت بعد از ارگاسـمت تنگ در آغوشـم میكشیدی
من همان فاحـــشه ام
كه به جرم هم آغوشـــی با تو از بهشت پاكی رانده شد
دیگر حتی دود سیگار هم مرا به ارگاســـم نمیرساند...
میبوسمت دست
میبوسَمت پای
روسپیِ بزرگوار ِمانده در جاده
خجل مباش
سرت را بالا بگیر
شرمت از چیست؟
از آنکه با پای آبله زده
لگدمال میکنی
قامت کثیف خیابانهای شهر را
از آنکه به حراج میگذاری آغوشت را
برای هر انسان و حیوانی تا شاید رنگی دهی
سفرهی عریانتر از بدنت را
بخند
بخند و برانگیز کینههای چند هزار سالهات را
عقدههای خونین دلت را
بخند و به فکر سلاحی باش
برای روز انتقام
بخند و بدان نزدیک است آن روز شاید
همین فردا...
تنت را عریان کدام بوسه کردی
که از پله های من افتادی
تنها برای نجات تو میشد طناب را پاره کرد
هنوز دستهایی از پشت مرا می کشد
و قلاب می کند
به چشمهایی که خورشید نیست
ما ، مدتی است که سرد شده ایم
تا بوی نبودنمان بالا نگرفته
بی نماز خاکمان کنید...
مرا دوست میداری، پس بگذار برایت بگویم که من جسمم را صدها بار فروختهام.
این کار هنر من است و من این هنر را سخت دوست میدارم.
اگر میخواهی بمانی این شرط من خواهد بود، تنم برای دیگران و روحم برای تو. قول خواهم داد که قلبم هرگز به تو خیانت نکند...
فكر تنم را از مغز و ذهنت بيرون كن ،
تنها لحظه اى...
حالا دوباره بگو...
باز هم دوستم دارى...؟
در همین حوالی کسانی هستند که تا دیروز میگفتند :
" بدون تو حتی نفس هم نمیتوانم بکشم "
و امروز در آغوش دیگری...
نفس نفس میزنند... !
در همبستر شدن برای جلوگیری از تماس مستقیم جسمت با من وسیله ای داری.برای روحمان هم آیا چیزی هست؟
هرزه مي نامي دختري را که تار مويي بيرون روسري دارد, يا سيگاري به دست , يا دست پسري در دست...
ولي من هرزه تو را مي گويم که هر بي اساس سخني با ذهنت همبستر مي شود و افکاري اينچنين حرامزاده در دامنت مي گذارد...
روزی خواهد آمد که
جایی دور، در آغوش دیگری، بیقرار هم باشیم....!
آن روز من و تو هر دو فاحشه ایم .....!!
چه حس بدیست
وقتی با تمام وجودت کسی را دوست داری
و او برای دیدن قلبت
میخواهد دکمه های لباست را باز کند...
ﺍُﻣُﻞﻧﯿﺴﺘﻢ!
ﺩﻝ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﺯ ﺗﻮ،ﻧﻪ ﺗﻦ!
ﺗﻦ ﻓﺮﻭﺵ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺯﯾﺎﺩ ﺍﺳﺖ!
ﺟﺎﯾﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ ﻓﺮﻗﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ
ﻣﺮﺩ،
ﺩﻝ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﺗﻦ ﺑﺪﻫﯽ ﻓﺎﺣﺸﻪ ﺍﯼ...
امروز صبح لحظهاى که از خواب برخاستم خفقان وحشتناکى تو سینه احساس مىکردم، لبهى تخت نشسته بودم و در منگى به سر مىبردم، فریادهاى شب گذشته و نفسهاى شبهاى قبل، دخولهاى متعدّد و خروجهاى مکرّر، و نزول آنى و افول پیوسته... همه و همه تصویرهاى آشنایى بود که زندگى رو در اونها مرور مىکردم...
بنوش به سلامتى فاحشه، كه جز خودش كسى رو نميفروشه ...