|
قلب من
(
![]()
آلبوم:
تصاویر پروفایل
![]()
کد برای مطالب، وب سایت و وبلاگ:
بازدید کل:
137 بازدید امروز: 137
توضیحات:
دوباره یادت کردم...
در نیمه شبی دیگر که " عطر تو " در هوای احساسم جاری است.. بوی شرجی دریا و خنکایِ سبزِ جنگل.... عجب معجونی است " عطر تو "... گویی در این دلِ شب به روی ماسه های ساحل تنهایی ام قدم می زنم و " عطر تو " را در جنگلِ باران زده می بویم... نمی دانی چقدر شیرین است استشمامِ " عطر تو " در دلِ شب .... مگر نه این است که خاطرات در یادمان حبس می گردند ؟؟ پس چگونه است که " عطر تو " اینگونه بی پروا در احساس و جانم قدم می زند ؟ چقدر کودکانه است این حس من .... تا " عطر تو " به مشامم نرسد شب تمام نمی شود!!! گویی صدایم می کنی ... با همان لحنِ همیشگی ات ... چقدر شیرین است طعمِ تلخِ آخرین قهوی اسپرسویِ با هم بودنمان.....
درج شده در تاریخ ۹۸/۱۱/۱۱ ساعت 11:18
برچسب ها:
لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید. |
کاربران آنلاین (0)
|
به علت هزینه های بالا ممکن است سایت از دسترس خارج شود.
لطفا ما را در اینستاگرام دنبال کنید.
چقدر آغوشم خیس شد از " عطر تو "
امان از " عطر تو " که مرا شاعر کرد ...
ابلیس مخوان مرا که چرا به تو سجده نکردم....
دور از تو و نگاهِ خیست ...
درونِ شعرها و نقاشی شعرهایم....
به تو سجده کردم ....
وقتی سنگینی اشکهایم مرا به خاکِ گرمِ نبودنت انداخت...
لعنت به این سردردهای مزاحم همیشگی ام....
رهایم کنید که عطر خوش بودنش را با جان نوش کنم....
چقدر کودک شدم !!!
" عطر تو " به مشامم رسید و چشمانم آرام گشت ...
استشمام " عطر تو " از فرسنگها فاصله پلکانم را سنگین کرده ....
گویی " عطر تو " مخدری است بر دردهایم...
گویی رویای خیس و شرجی در راه است ....
باز " عطر تو " به مشامم می رسد....
وندر سـر من مایه سودا همه تو
هرچنـــــد به روزگار در مینگرم
امروز هـمه تویی و فردا همه تو
خوشتر از جان چه بود از سر آن برخیزد
بر حصار فلک ار خوبی تو حمله برد
از مقیمان فلک بانگ امان برخیزد
بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشک بهار
تا ز گلزار و چمن رسم خزان برخیزد
پشت افلاک خمیدست از این بار گران
ای سبک روح ز تو بار گران برخیزد
من چو از تیر توام بال و پری بخش مرا
خوش پرد تیر زمانی که کمان برخیزد
رمه خفتست همیگردد گرگ از چپ و راست
سگ ما بانگ برآرد که شبان برخیزد
من گمانم تو عیان پیش تو من محو به هم
چون عیان جلوه کند چهره گمان برخیزد
هین خمش دل پنهانست کجا زیر زبان
آشکارا شود این دل چو زبان برخیزد
این مجابات مجیر است در آن قطعه که گفت
بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد
در این شب دلپذیر
عطر تو
چراغ بینایی من شود
و محبوبه شب راهش را گم کند.
دوست دارم
شب لرزان از حضورت
پایش بلغزد
در چالهای از صدف که ماهش میخوانند
و خنده آفتاب، دریا را روشن کند.
اما نه آفتاب است و نه ماه
عصرگاهی غمگین است
و من این همه را جمع کردهام
چون دلتنگ توأم...
-شمس لنگرودی-