روزی شیری در جنگل سلطانی میکرد.صبح رفت تو جنگل گشت و گذاری کرد و آمد..خسته بود خواست بخوابد خوابید و بعداز دقایقی سگی از کنار شیر رد میشد که به ذهن سگ رسید تا دستو پای شیر را ببندد طنابی اورد و دست و پای شیر را بست.شیر بیدار شد و دید دست و پاهایش بستست.هرچه کرد نتوانست خودرا رها کند.خسته شد و نشست تا اینکه الاغی از کنار شیر میرفت که شیر الاغ را صدا زد و گفت الاغ دست و پای مرا اگر باز کنی نصف حکوت جنگل را به تو میدهم الاغ کمی فکر کرد و قبول کرد بعدش شیر یه تکانی به خود داد .الاغ گفت خب شیر بریم بگو دیگه به همه نصف جنگل ماله منه.شیر گفت نه الاغ نصفشو نمیدم.الاغ ناراحت شد و گفت چرا پس میزنی زیر حرفت؟ شیر گفت الاغ من نصف جنگل و به تو نمیدهم بلکه همه جنگل و بهت میدم اون جایی که سگاش دست شیرو ببنده و الاغ اون و باز کنه من نمیمونم این حرف و گفت برای همیشه از جنگل رفت.