خیلی قشنگه زن زیبایی به عقد مرد زاهد و مومنی در آمد. مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه ساده زیستی را نداشت. روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت: حالا که به خواسته های من توجه نمی کنی، خود به کوچه و برزن می روم تا همگان بدانند که تو چه زنی داری و چگونه به او بی توجهی می کن...
هادی آدونیهو
تاریخ درج:
۹۸/۰۹/۱۹ - ۲۱:۲۴ 35 نظر , 646
بازدید
یکی بهم گفت میخوای بری بهشت؟
گفتم نه،
اونجا فقط جای مادراس!!!
گفت:
مگه نمیخای کنار مادرت باشی؟
گفتم:
نه دیگه... این دنیاشو ازش گرفتم، جوونی و روزای خوبشو واسم گذاشت!!!
پیر شد تا م...
سامان4شیردل
تاریخ درج:
۹۵/۱۲/۲۳ - ۱۵:۴۶ 23 نظر , 1361
بازدید