|
لاهوتیان
(
![]()
آلبوم:
تصاویر پروفایل
![]()
کد برای مطالب، وب سایت و وبلاگ:
بازدید کل:
111 بازدید امروز: 111
توضیحات:
حکایت از چه کنم سینه سینه درد اینجاست هزار شعله ی سوزان و آه سرد اینجاست نگاه کن که ز هر بیشه در قفس شیری ست بلوچ و کرد و لر و ترک و گیله مرد اینجاست بیا که مسئله بودن و نبودن نیست حدیث عهد و وفا می رود نبرد اینجاست بهار آن سوی دیوار ماند و یاد خوشش هنوز با غم این برگ های زرد اینجاست به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند چو چشم باز کنی صبح شب نورد اینجاست جدایی از زن و فرزند سایه جان ! سهل است تو را ز خویش جدا می کنند ، درد اینجاست
درج شده در تاریخ ۹۳/۰۷/۱۹ ساعت 04:01
برچسب ها:
لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید. |
کاربران آنلاین (0)
|
به علت هزینه های بالا ممکن است سایت از دسترس خارج شود.
لطفا ما را در اینستاگرام دنبال کنید.
که آدم نه شاعر باشه .....
نه نویسنده ....
نه سخنگو .....
و نه لال .....
می مونه در یک شرایطی که .....
یک عالمه " حرف دل " داره ....
ولی نمی دونه چطوری اونها رو بگه .....
تمنای " همدل " .....
امشب " قربت " است و .......
سنگینی " غربت " .......
امشب " رنج سبز " است و .......
" اشک خلوص " ....
دل گوید همدلی خواهم .....
تا " راز سبز عرش " گویمش ........
از قامت بلند نماز عشقم.....
که جاری می شود ......
از ذره ذره ی جانم ......
از هر طپش قلبم ......
که اذانی دیگر گوید ......
هر لحظه اقامه می شود ......
در این " مسجد جان " ......
پیشانی جان ، بر هر چه گذارم ......
از سنگ و خار و گل و ابریشم و یاقوت ......
مهر من می شود .......تمام .
تسبیح ذکرم .....
بند بند انگشتانم ......
مهره های فقرات ......
دانه های قرمز خون ام .....
نماز در جسم و جان ام بر پاست ......
و آیا می دانم ؟؟؟!!!!
هر لحظه نمازی دیگر .....
اجزایی در درونم به نماز است و .......
من نمی بینم ؟!!!!!
خاموش و در سکوت .......
شاهد غوغایی که در درو نم ، به پاست .....
هر ذره از وجودم در نماز است ....
ارکستری که پایانی ندارد نوای آن !!!!!
مگر می توان سر به تکبر بلند نمود ؟!!!!
مگر می توان جز " سپاس " سخنی گفت ؟!!!
مگر می توان تنها نوشید این همه عشق را ؟!!!!
مگر می توان تنها دید این همه " تو " را ؟!!!!
چه دلتنگ " دشت " و " کوه " و " دریا " شدم !!!!!
این مسجد جان ، هوای پرواز دارد .......
تنگ است این همه دیوار و در و میله و زندان .....
زندانی از جنس غربت " جان " .....
نمی گنجد " پرنده ی جان " در این قفس .....
گفته بودم تاب غربت ندارم ......
نه در قربت با تو .....
نه در غربت بی تو ....
همدلی خواهد " دل " ام ......
تا " راز سبز عرش " باز گوید ......
و پرواز می خواهد این " دل "
پروازی تا در عرش ......
و خواب دیشبم تعبیر شد شاید !!!!
دیده بودم به آرامی .........
دستهایم را به آسمان بلند کردم و ........
پاهایم از زمین جدا شد .......
و پرواز کردم تا آن دورها........
به همین سادگی !!!!!!
گفته بودم هیچ نخواهم خواست ......
اما این " دل " باز هم خواست !!!!
و تو میدانی چه ........
...............
فهمیدم که هنوز هستم
هنوز احساسم..
هنوز عشقم..
هنوز مستم..
حضورت آینه بود
زلال بود.. زلال..
خدای من.........................
بی آنکه ساکنان سر مست آنها را نبینید
هر درخت کاج یا اقاقی را که دیدی
سلام عشق ....... را به او برسان
و یادت نرود سلامی از .........
بر تک تک ساکنان روی درخت برسانی
من نوشتن را کمی ، رها کردم
تا در بی نهایت سجده گاه
نماز عشق و حضور بخوانم
سجده بر پولک های زیبای نارون
مرا تا عرش برد
آن وفای سگ مهربان گله را
آن چای خلوص چوپان را
دستهایم یاری نمی کنند بنویسم،
آنچه را با بال های احساسم درک می کنم
زخمه بر تار می زنم
نقش و نگار دشت می کشم
سکوت شب را در محضر قلم و مرکب می نشینم
مست و کودکانه می رقصم
با تمام توانم آوازمی خوانم
اما هیچ کدام توان برابری با لحظات حضور را ندارند
و تازه می بینم ضیافتی به گستردگی تمام عالم
مهیا کرده
که باید مست و مستانه
بویید .... بوسید .... نوشید ....
آرزویم همه عشق است و حضور
برای تک تک شما که میهمان این ضیافتید
حضور ، عشق است و عشق
کافی و بی نقص ....
نیازی نیست که چیزی نوشته شود
ای تمام دنیا
سخنی برای گفتن ندارم ......
تنها ، زخمه بر تار خواهم زد ......
تا هر گاه که حرفی برای گفتن بیاید .....
سکوت ....
هرچه کردم... هرچه... آه! انگار آرامم نکرد
روستا از چشم من افتاد، دیگر مثل قبل
گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد
بی تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد
درد دل با سایه و دیوار آرامم نکرد
خواستم دیگر فراموشت کنم، اما نشد
خواستم، اما نشد، این کار آرامم نکرد
سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس
دستمال تب بر نمدار آرامم نکرد
ذوق شعرم را کجا بردی که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد
یار باوفا و بی نظیر شبهای دلتنگی ام
سلام...
دلم برای تمام لحظه های تنهایی ام که باتو چه شاعرانه قسمت کردم تنگ شده بود
چقدر به موقع از راه رسیدی همسفر روزهای خستگی ام...
سلطان زیبای فصلهای این عالم:
خوش آمدی...
بیاکه با آمدنت چه شاعرانه معافم میکنی از پنهان کردن دردی که در صدایم می پیچد
و اشکی که در نگاهم می چرخد
پاییز ِمن:
زاییدهء تیرم اما هرلحظه بی قرار توأم...
باتو همچون برگی رها در باد،تابلندای خیال پر می کشم
باتو چه مستانه تلنگری می خورد بربغض های خفتهءگلویم
و چه زیبا صدای هق هقِ دردهایم در طنین دلنشین ِ
ریزش اشکهای آسمانت گم می شود...
پاییز ِ زیبایم:
تورا برای همیشه برای قرار ِدل بی قرارم کم دارم و بدان که عاشقانه دوستت می دارم
خوش آمدی خوب ِمن...